اسلام راهب مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط یوسفیان   
سه شنبه, 02 فروردین 1390 ساعت 08:14

اسلام راهب

اميرالمؤمنين على (عليه السلام) با لشكرش به سوى صفين حركت كرد. در بين راه آب آن ها تمام شد    و همه تشنه ماندند، هر چه تفحص و جستجو كردند آبى نيافتند! به دستور حضرت براى يافتن آب، مقدارى از جاده خارج شدند. در بيابان ، به ديرى برخوردند، به سويش رفته و از راهبى كه داخل دير بود مطالبه آب كردند. راهب گفت:از اينجا تا نزديكترين چاه آب دو فرسخ فاصله است و هر چند وقت يكبار براى من آب می آورند من آن را جيره بندى مى كنم و گرنه از شدت تشنگى مى ميرم! حضرت فرمود: شنيديد كه راهب چه مى گويد؟ سپاهيانش گفتند: آيا مى فرمايى به آنجايى كه او مى گويد برويم و آب بياوريم؟ حضرت فرمود: نيازى به پيمودن اين مسير طولانى نيست. آنگاه سر شترش ‍را به سوى قبله گردانيد و محلى در نزديكى دير را نشان داد و فرمود: آنجا را حفر كنيد، زمين را كندند و خاك ها را كنار ريختند تا به سنگ بسيار بزرگى رسيدند و گفتند: اى اميرالمؤمنين اينجا سنگى است كه وسائل ما (مثل كلنگ و تيشه) در آن اثر نمى كند! فرمود: زير آن سنگ آب است، جديت كنيد تا آن را برداريد. اصحاب جمع شدند و تلاش كردند اما نتوانستند آن سنگ را حركت دهند. حضرت كه ناتوانى اصحاب را ديد، نزد آن ها آمد و انگشتانش را از گوشه سنگ به زير آن برد و با يك حركت آن را تكان داد و از جاى بركند و به كنارى انداخت كه در اين هنگام از جاى آن سنگ آب فوران نمود. لشكريان آمدند و از آن آب كه بسيار گوارا و سرد بود نوشيدند و به دستور حضرت مقدار زيادى آب براى خود برداشتند. آنگاه حضرت آن سنگ را برداشت و سر جاى خود گذاشت و دستور داد خاك بر آن ريخته و اثر آن را محو كردند. راهب كه از بالاى دير اين منظره را مى ديد گفت: مرا از اينجا پايين بياوريد، وقتى او را پايين آوردند نزد على (عليه السلام) آمد و گفت : آيا تو پيامبر خدايى؟ فرمود: نه. پرسيد: آيا از ملائكه اى؟ فرمود: نه. پرسيد: پس تو كيستى ؟ فرمود: من جانشين پيامبر اسلام هستم. راهب گفت: دستت را به من بده تا با تو بيعت كنم و مسلمان شوم. حضرت دستش را به سوى او دراز كرد و او شهادت به توحيد و نبوت و امامت على (عليه السلام) داد و مسلمان شد. حضرت شرايط و احكام اسلام را براى او گفت، و سپس از راهب پرسيد: چه چيزى باعث شد كه تو اسلام بياورى؟ راهب گفت: اى اميرالمؤمنين! اين دير اينجا بنا شده تا كسى كه اين سنگ را از جاى خود بر مى دارد شناخته شود، قبل از من علما و راهب هاى زيادى در اين دير ساكن شده اند تا شما را بشناسند ولى موفق نشده اند، و خدا اين نعمت را به من مرحمت نمود؛ زيرا ما در كتاب خود ديده ايم و از علماى خود شنيده ايم كه از محل اين سنگ هيچ كس جز پيامبر و يا جانشين پيامبر خبر ندارد، و تا او نيايد، محل آن آشكار نمى شود و كسى قدرت كندن آن را ندارد جز همان نبى يا وصى او. چون من تحقق اين وعده را به دست تو ديدم مسلمان شد.

على (عليه السلام) وقتى اين سخن را شنيد آنقدر گريه كرد كه صورت او از اشك چشمانش تر شد و فرمود: خدا را سپاس مى گويم كه نزد او فراموش شده نيستم و در كتب آسمانى نام مرا ذكر كرده است. آنگاه اصحاب را صدا زد و فرمود: بشنويد آنچه برادر مسلمان شما می گويد. راهب يك بار ديگر جريان را گفت و همه اصحاب شكر خدا بجاى آوردند كه از ياران على (عليه السلام) هستند. لشكر حركت كرد و آن راهب تازه مسلمان هم با آن ها همراه شد و در جنگ با اهل شام و طرفداران معاويه شهيد شد، حضرت بر او نماز خواند و او را به خاك سپرد و بسيار براى او استغفار كرد. (اعلام الوري، ص176)