خاطرات


وداع آخر مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
سه شنبه, 09 خرداد 1391 ساعت 13:12

بسم الله الرحمن الرحیم

باقر سنگرساز بود. چهار سال داوطلبانه به جبهه رفت. مغازه کوچکی داشت. هر وقت به جبهه می رفت من آن را اداره می کردم. دفعه آخر همه جنسها را به حراج گذاشت و مغازه را تعطیل کرد. پرسیدم: چرا این کار را کردی مادر؟

جواب داد: مادر، دیگر نمی خواهد در مغازه کار کنی. من هم دیگر نمی آیم.

 

شب آخر آمد و در کنارم دراز کشید، مثل بچه ها سرش را روی زانویم گذاشت و دستم را گذاشت روی سرش و گفت: مادر، نوازشم کن.

ادامه مطلب...
 
مكالمه عربي مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه, 20 اسفند 1390 ساعت 04:18

 

مکالمه عربي!

توي يکي از عمليات ‌ها عراقي ‌ها بدجوري مقاومت مي ‌کردند، تا بالاخره ساعت 7 صبح يکيشون رو اسير گرفتند. يکي از رزمنده ‌ها که ديشب تا صبح مشغول درگيري بود فورا خودش رو به عراقي اسير شده رساند و براي اين ‌که متوجه شود اين عراقي هماني است که ديشب مقاومت مي کرد، رو به عراقي کرد و پرسيد: «أنت ليلاَ تاخ تاخ؟» عراقي هم فوري گفت: «والله لا تاخ تاخ.» يعني به خدا من تيراندازي نکردم.

 
روز هم تاريك است مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
جمعه, 07 بهمن 1390 ساعت 13:54

بسم الله الرحمن الرحیم

مادر شهید رضا روزپیکر می گوید: آن سال عید که پسرم از جبهه آمد گفت: مادر به بابا بگو امسال چیزی نخرد، خرید امسال با من.

خوشحال شدم که پسرم مردی شده است. با مقدار کمی پول که داشت برای هر کدام از بچه ها لباس و کفش ارزان قیمتی خرید و بچه ها را خوشحال کرد. اما خودش گرفته بود.

یک روز من را کناری کشید و گفت: مادر می خواهم چیزی از شما بپرسم.

گفتم: بپرس مادرجان.

ادامه مطلب...
 
کریسمس با آقا در خانه یک شهید ارمنی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
جمعه, 25 آذر 1390 ساعت 08:23

ماجرایی جالب از زبان محافظ رهبر انقلاب؛

دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نماینده امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید «چمران» بود، شروع شد.

به گزارش مشرق به نقل از امتداد، امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردند و هم‌چنان هم ادامه دارد. افتخارمان این است که در استان تهران، خانواده دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک تک این محله های خود شما را من حداقل می دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند. حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری ام، مسئول تنظیم ملاقات خانواده معظم شهدا من بودم. به همین خاطر می دانم شرایط و وضعیت چگونه بود.

ادامه مطلب...
 
گام نهادن در مسير اصلاح؛ از کجا تا به‌ کجا مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه, 02 مهر 1390 ساعت 11:54

اپيزود اول: کاباره

صبح يکي از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتيم. به محض ورود، نگاهش به گارسون جديدي افتاد که سر به زير، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: اين کيه؟ تا حالا اين‌جا نديده بودمش؟! در ظاهر، زن بسيار باحيايي بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به اين کار مشغول شود. شاهرخ جلوي ميز رفت و گفت: همشيره تا حالا نديده بودمت، تازه اومدي اين‌جا؟! زن خيلي آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم. شاهرخ دوباره با تعجب پرسيد: تو اصلا قيافت به اين جور کارها و اين جور جاها نمی خوره، اسمت چيه؟ قبلا چه کاره بودی؟

ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 4